تبليغاتX
mY lIfE...




mY lIfE...



چه خبر از دل تو؟

نفسش مثل نفس های دل کوچک من میگیرد؟

یا به یک خنده چشمان پر از ناز کسی میمیرد؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغروز تو هم مثل دل عاشق من میگیرد؟

مثل رویای رسیدن به خدا...

همه شب تا به افق

دل من نیز به آزادگی قلب تو پر میگیرد...




نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:0 توسط sh|



تو آن قدر خوبی که واژه ها برای توصیف خوبی هایت کم می آورند.

چقدر دلم می خواهد تمام زیبایی ها را برایت هدیه

بیاورم و همه ی گل های زیبا را فرش راهت کنم. چه خیال کودکانه ای!

وقتی که بهشت زیر پاهای توست، چه نیازی به گل های من داری؟!

می بینی چقدر در برابر اقیانوس مهربانی هایت کوچکم!

مرا در آغوشت جای ده. سرم را که به سینه ات بگذارم و تو دست نوازشت

 را بر سرم بکشی، همه غم های عالم هم که بر دلم سنگینی کند؛

آرام می شوم. نیازی به گفتن و درد دل هم نیست؛ همین که در کنارم

 بنشینی و دستم را بگیری آرامشی عمیق در رگ هایم جاری می شود

حتی اگر کج خلقی هایم نگذارد شعله های این آرامش را در نگاهم ببینی.

وقتی مرا " عزیزترینم " خطاب می کنی ، تمام وجودم از شرم ساری

یکباره آتش می گیرد...

مرا ببخش

در همه لحظه هایم رد پای حضور تو نقش بسته است.
 تو فرشته ای هستی که هر زمان از شلوغی این آشفته بازار دنیا

خسته می شوم، با حضورت رحمت بی دریغ خدا را به یادم می آوری که

تو را به من هدیه داده است. خودش گفته بود در این دنیا به حال خود

رهایم نمی کند؛ از همان اول قول داده بود که تنهایم نمی گذارد؛ اما

هرگز گمان نمی کردم بهترین فرشته اش را به خاطر من به زمین بفرست.

 نمی دانم چگونه می شود مهربانی و وفایت را سپاس گفت.

دلم بی تاب است ...

« دوستت دارم » تلاش کوچکی است برای بیان حسی که نسبت به تو

در سینه دارم؛ به بزرگی خودت از این فرزند کمترین قبول فرما.

دوستت دارم

هر روز ، نه... هر لحظه ، لحظه ی توست مادر...



نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:0 توسط sh|



هیچ کس به این اندازه  عشق را در خود نپرورده...

هیچ لیلایی به این اندازه مجنون مجنون نبود...

جنس این از چیست؟

از چه تغذیه می شود؟

چه تو را جان دوباره می دهد؟

که تو را خالی از درد کند؟

کدام دیار بهشت تو باشد؟

کدام نگاه تکیه گاهت باشد؟

کدام دل همانند تو باشد...دل من...

چه شد تو را؟

بگو...

با من مدارا کن...






نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:19 توسط sh|



اي گل تازه كه بويي ز  وفا      نيست تورا           خبر از سرزنش خار جفا  نيست  تو    را

 رحم بر بلبل بي برگ و نوا      نيست تو را          التفاتي به اسيران  بلا   نيست    تو     را

 ما اسير غم  و  اصلا  غم  ما   نيست تو را         با اسير غم خود رحم چرا نيست   تو    را

                                   فارغ  از  عاشق  غمناك  نمي‌بايد بود

                                   جان من اين همه  بي‌باك  نمي‌بايد بود

 همچو گل چند به روی همه خندان     باشي          همره غير  به  گلگشت   گلستان    باشي

 هر  زمان با  دگري   دست و گريبان  باشي          زآن بينديش كه از كرده پشيمان     باشي

 جمع با جمع نباشند و  پريشان  باشي                    ياد حيراني ما آري و  حيران  باشي

                                 ما نباشيم كه باشد   كه    جفاي  تو كشد؟

                               به جفا سازد و    صد   جور براي     تو كشد؟

 شب به   كاشانه   اغيار   نمي‌بايد        بود          غير  را  شمع  شب  تار  نمي‌بايد     بود

 همه‌جا با همه  كس   يار    نمي‌بايد      بود           يار   اغيار   دل   آزار   نــمي‌بايــد    بود

 تشنه   خون  من  زار   نمي‌بايد       بود                  تا به اين مرتبه خونخوار  نمي‌بايد    بود

                                 من اگر  كشته شوم باعث بدنامي توست

                                 موجب شهرت بي‌باكي وخودكامي توست

 ديگري  جز تو  مرا اين  همه   آزار    نكرد           جز تو كس در نظر  خلق  مرا  خار  نكرد


 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 18:12 توسط sh|



میان من و تو فاصله بسیار است

از خاک تا افلاک...

از ذره تا بی نهایت...

از قطره تا دریا...

اما دلم به سلام مستحبی خوش است که جوابش واجب است...

من که در هرتنگنایی او را به تو و نام زیبایت سوگند می دهم

یا فاطر بحق فاطمه...

دستی بر سرم بکش




+به قول یار همدلم

برای آنان که مدینه رفتند و عقده دل را وا نکردند،

فاطمیه

سخت می گذرد...


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 13:28 توسط sh|



برای اولین بار طی چندسال گذشته هیچ حس عیدانه ای نداشتم.

بر خلاف چند سال گذشته "سین"ی نداشتم!

و فراموشم شد که حافظ را بخوانم...

شوق سالهای قبل حتی برای تولد و ...جایش خالی ست.

شبیه منتظر بودن برای چیزی و دیر رسیدن اش،از دست رفتن اش ...

جایی می خواهم برای رفتن،برای گم شدن،برای بلند بلند و راستکی خندیدن

برای به قول آقای شاعر،بی که بدانی چرا،گاهی گریستن...

از اینکه تعطیلات تمام می شود!از اینکه باید دوباره خود را به گونه ای آویزان این دنیا کنم!

از اینکه به اجبار باید دل به روزمرگی ها ببندم تا خوشبختی خود به خود سراغم بیاید!

از این روزها...از این لحظه ها...پیشاپیش دلتنگم...!!

جایی می خواهم برای رفتن...




نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 12:52 توسط sh|



سر خود را مزن اينگونه به سنگ

 دل ديوانه ی تنها دل ِ تنگ

 منشين در پس ِ اين بُهت گران

 مَدران جامه ی جان را مَدران

 مكُن اي خسته درين بغض درنگ

 دل ديوانه ی تنها دل ِ تنگ

 پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي ست

قيل و قال زَغن و بانگ شباهنگ يكي ست

 ديدي آن را كه تو خواندي به جهان يارترين

 سينه را ساختي از عشقش سرشارترين

 آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوارترين

 چه دل آزارترين شد ، چه دل آزارترين

 نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند

 نه همين در غمت اينگونه نشاند

 با تو چون دشمن دارد سر ِ جنگ

 دل ديوانه ی تنها دل ِ تنگ

 ناله از درد مكن

 آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن

 با غمش باز بمان

 سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان

 راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ

 دل ديوانه ی تنها دل ِ تنگ


+آه از آن زمان که سنگ صبوری،سنگ صبور بخواهد...



نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 0:17 توسط sh



آدم های دور و برم...!

چقدر سخت اند.چه سخت اند...

وقتی ،بی که بخواهند حتی دستشان را می گذارند روی شانه ی آرزوهایم ،

فشار می دهندش پایین تا خودشان سرپا بایستند.

نمی دانند بعضی روزها چه تلخ هستم و برای آنکه خوب شوم با چه فلاکتی دست و پا می زنم...

نمی دانند دل آدم گاه چه گرم می شود به یک دلخوشی کوچک.

به یک هستم،به یک نوازش،به یک آغوش...

من اما خسته شدم از بس زمین می خورم،خودم دست خودم را می گیرم،

خاک سر زانو را می تکانم،اشکها را پاک می کنم و دوباره راهی می شوم...

من خسته شدم از بس هرکه از راه می رسد همه بار را می گذارد روی دوش من

و هی می گوید فلانی قوی است...!خودش از پس خودش برمی آید...

دلم خدای واقعی می خواهد.خدای دوران کودکی...

خدایی که وقتی کم می آوری،رسما کم می آوری بلد باشد معجره کند!

نمی دانم من شبیه قصه ها شده ام یا این آدم ها از عاطفه به دور...

هیچ چیز آن طور که باید،نیست...



+گاهی دلت پر می شود،نمی دانم بهانه گیر می شود،یا شاید خسته می شود...!همش تقصیر

همین آدم هاست!نه می شود گفت.نه درددل کرد نه...نه...

فقط از قضاوت می ترسی،از شکستن حریم بین خودت و دیگران میترسی که مبادا منظورت را اشتباه بفهمند...

و درست وقتی که نباید،تنها می مانی...


راستی

زندگی شبیه هیچ کدام از داستان هایی که خواندم نبود...

سخت می گذرد

س خ ت




نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:7 توسط sh



حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،

 بی آشنا بودن است ،گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،

 وطن پرست بودن و در غربت بودن است .عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،

 زیبا بودن و عشق نجستن است ،نیمه بودن است ناتمام زیستن است

بی انتظار گشتن است ،

 چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،نوازنده بودن و چنگ نداشتن است

 متن بودن و خواننده نداشتن است ،در خلا زیستن است ،

برای هیچ کس بودن است برای زنده بودن کسی نداشتن است

 بی ایمان بودن است ،بی بند و بی پیوند و آواره بودن است

 جهت نداشتن است ،دل به هیچ پیوندی نبستن است

جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .

اینها درد های وحشی بود ،دردهای دل های بزرگ و روح های عالی

چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،باشد و دردمند نباشد ؟

من به جای بی رنجی و بیدردی همیشه آرزو می کرده ام

که خدا مرا به غصه ها و گرفتاری های پست و متوسط روزمره مبتلا نکند ،

بکند اما روحم ، دلم ، احساسم را در سطحی که  این دست اندازهای پست را حس کند پایین نیاورد ،

چه کسانی از چاله چوله های راه رنج می برند و خسته می شوند و به ناله می آیند ؟

کسانی که می خزند بیشتر ،

آنهایی که می روند کمتر ،

آنها که می پرند هیچ …

***

قسم به آسمان آبی که به بالهایت چشم دوخته

بپر...





نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 11:30 توسط sh



گاه زخم های دلم چرکین می شوند...

درمان می طلبند...

گاه دلم بنای بی قراری می گذارد...

خوب نبودم برایت...

گاه بغضم بدهوس رقصیدن می کند...

باز هم مسلط می شوم...

از تو چه پنهان؛گاه کودک درون احساس پیری می کند...

کوچکم ولی...

گاه دلم می خواهد سرم را روی سینه ات بگذارم

و بارانی عمیق خستگی این روزهایم را ،شرمساری دل بی تابم را،

سنگینی بغض بازیگرم را،چرک های دل زخمی ام را...همه و همه را بشوید و با خود ببرد...!

. . .

 باریدن را ذخیره می کنم برای روز مبادا...مبادا...

روز مبادا روزی ست شبیه همین روزهای من...

شبیه دیروزم...شبیه امروزم...


...باران می بارد...

صدای پای اجابت می آید...می خواهم نیاز کنم...ناز می خری؟!

ای تنهاترین عاشق...

ای حقیقی ترین عشق...ای بالاترین عیار عشق...

ای نهایت گذشت...ای به داد من رسیده...

نگاهم کن من آن ضعیفم...من آن تنهایم...من همان ناچیز بد بوی پلیدم ...

می بینی لحظه به لحظه که پایان نزذیک می شود،

بساط پررنگ و لعاب و فریبنده اش را بیشتر بر سر راه دلم پهن می کند!!!...

هنوز همان کودکم...!چه زود فریب رنگ و لعاب می شوم!!...

من هنوز بزرگ نشده ام............

دستم را رها کنی؛نگاهت را برگردانی؛

لحظه ای...فقط لحظه ای به حال خود رهایم کنی پای دل لغزیده...

افسوس به من ...افسوس...

توبه می کنم از خوابی که لالایی زمانه درآن غرقم کرد...

توبه می کنم از گفته هایی که زمانه از آن پرم کرد...

توبه می کنم...

تمام حرفهایم برای توست

ای نزدیک تر از......................................


می خواهمت


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 18:9 توسط sh


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak