تبليغاتX
خدايا آن نيستم كه بايد...آنم کن

خدايا آن نيستم كه بايد...آنم کن

 ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند روزیست که هر دم به تو می اندیشــــم

به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم

یعنی ان شیوه ی فهماندن منظور به هـــــــم

به تبسم به تکلم به دل آرایی تو

به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش

آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده

بر ســـــــر روح من افتـــــاده  و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است

یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است

ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟

اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش

آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود

آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشا گه  این خیـــــــــــــــل تماشا شده است

 آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 مشق من آن شبـــــــــــــــح شاد شبانگـــاه تویی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعتتوسط sh | |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را
برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک
کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است ....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعتتوسط s | |

آشپزي سياسي....!


"حق نشايد گفت جز زير لحاف"

غذايي كه امروز خدمتتان آموزش ميدهم خورشت قورمه سبزي است.بسياري از مردم ايران به اين غذا علاقمند هستند.مدارك و اسنادش هم در آشپزخانه دولت موجود است,طبق آمار!!براي طبخ اين غذا ابتدا ميرويد و گوشت مي خريد.بسته به اينكه كدام محل ساكن هستيد قيمت گوشت بين 20 تا 22 هزار تومان در نوسان است.يعني بر فرض اگر ساكن دروازه دولت هستيد .....(نه ولش كن الان ميگن منظور داشت!)بله پس از ابتياع گوشت تصور مي كنيد بايد برويد سبزي بخريد,نه نشد ديگه!خداي نكرده اغتشاشگر نيستيد كه مي خواهيد "سبزي" بخريد.در خورشت به جاي عنصر معلوم الحالي مثل سبزي كه بارها ماهيت آمريكايي خود را نشان داده و عنقريب است كه ايادي اش مثل گشنيز يا ريحان با حبس هاي طولاني مدت روبرو شوند,بادمجان يا هويج مي ريزيم تا مواضع خودمان را حفظ كرده باشيم.خوانندگان محترم هر يك با توجه به مواضع شان مي توانند بر فرض گوجه فرنگي,سيب زميني يا ....را انتخاب كرده داخل خورشت بريزند.

نكته اساسي در اين ميان همان عدم استفاده سبزي,مير حسين,كروبي,خاتمي و...است كه ذكر شد.خب مخاطبان عزيز از آنجا كه به دليل پيش درآمد"طرح جرخوردگي"اقتصادي(حذف يارانه هاي سابق) و گران شدن شگفت انگيز گوشت قطعا نتوانسته ايد اين عنصر سرسپرده كه با هماهنگي استكبار جهاني قيمتش بالا كشيده را بخريد و از آنجا كه تكليف سبزي را هم روشن كرديم,بهتر است در پخت اين غذا قدري نوآوري به خرج دهيم.عزيزان استحضار دارند كه "گوشت شيشك" از دوبخش تشكيل شده و اگر در پي تلاش شبانه روزي دوستان ديگر بخش گوشتي آن به مردم نمي رسد,بي ترديد بخش شيشكي آن به مردم خواهد رسيد پس همين بخش را گرفته در كنار ساير دستاوردها در يك قابلمه يزرگ ريخته بگذاريد جا بيوفتد.بعد سفره تان را آنقدر بشوييد تا از بوي نفت پاك شود.سپس نان سنگك ....نه 700تومان شده و نمي شود خريد,نان بربري....آن هم از 400تومان گذشته و خريدش سخت است....بگذاريد نوآوري را بيشتر كنيم .سفره را پهن كنيد,تلويزيون را روشن كنيد,اخبار پخش مي كند و شما حتي اگر سير نشويد قطعا از اشتها ميوفتيد!

اين آموزش غذاي امروزمان بود,نوش جان!!!



ابراهيم رها(روزنامه اعتماد)

+نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعتتوسط sh | |

... و با تو از شب های سرد بی کسي مي گويم, از التهاب اشک، از عبور سنگین لحظه ها و سکوت مرگ آور حسرت،

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم

نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن

آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم

سر به سوی آسمان می کنم،

معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،

پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،

به راه خود ادامه می دهم، چشمانم به دور دست ها خیره مانده،

گام هایم، آرام و آرام تر می شوند، دیگر سرما تمام وجودم را گرفته

نفس هایم به شماره افتاده و دیگر توان ایستادن ندارم،

هوای پریدن به سرم زده،

ندایی در من نجوا می کند،

 باور کن فردا خواهد آمد....

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعتتوسط sh | |

زندگی را نخواهیم فهمید اگراز همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی را بچنیم خاری در دستمان فرو رفته است

زندگی را نخواهیم فهمید اگردیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزو هایمان اجابت نشده

زندگی را نخواهیم فهمیداگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد

زندگی را نخواهیم فهمید اگردست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک باردر زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست هایی که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند ،پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز،یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد

زندگی را نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل بستن بهراسیم

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ایم

فراموش نکنیم که بسیاری از اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای می رسیم ویک صد کلید در دستمان است ،هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد.شاید مجبور باشیم صبر کنیم و صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند .

گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نودونه کلید دیگر است .یادمان باشد زندگی را نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نودونه کلید قبلی جواب ندادند.از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست

که معنای زندگی فهمیده می شود و ما توانایی ها و قدرت های درون خود بیشتر آشنا می شویم

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن ها هرگز قدم در جاده نگذاریم....


مجله موفقیت

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعتتوسط s | |

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر ،نه به آب،نه به برگ 

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

من، مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ وطراوت را در گونه گل

همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وفت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر تو ببند

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان 

تو بمان با من تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم با قیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

فريدون مشيري

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعتتوسط sh | |

به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد. . .


کودکي که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداري خواهد کرد

اما کودک هنوز مطمين نبود که مي خوهد برود يا نه.

- اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است.

خداوند لبخند زد :« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود

کودک ادامه داد:« من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

 خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني

 کودک با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت :« فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني

کودک سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟»

 - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

 کودک با نگراني ادامه داد :« امات من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد :« خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد

 خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعتتوسط sh | |



باز دلم كرده هواي رضا برده سرم را به سراي رضا

مرغ دلم سوي حرم پر كشيد صحن و سرايش همه در بر كشيد

بال زد از خاك و به افلاك شد شاهدي از آيه لولاك شد

سينه ي من سينه ي سوداي اوست حنجره ام زمزمه آواي اوست

اوست كه جان داد مرا از نخست دست مرا از همه اغيار شست

عاشق اويم كه مرا رام ساخت با همه آشفتگي آرام ساخت

صحن و سرايش همه گلبانگ مهر گنبد و درگاهش چو گردون سپهر

آه رضا جان بطلب خسته را اين تن تب دار كمر بسته را

آه رضا جان تو عنايت بكن مرغ دلم را تو شفاعت بكن

پاره اي از عشق مرا وام ده عاشقي آموز و مرا جام ده

آنكه به درگاه تو سرسوده است ازغم آوارگي آسوده است

آنكه به پاي حرمت رام شد نام رها كرده و بر بام شد

راه تو آيينه ي پندار ماست مهر تو سر منشأ كردار ماست

ما ز بر توست كه بر خاستيم دست ز ما گير كه بر جاستيم

از نظر توست كه اين سرزمين شمس ولايت بودش از جبين

آنچه بر آمد ز سراي خمين ذره اي از نور تو بود و حسين

ما همه ياران توايم اي رضا سلسله جنبان توايم اي رضا

خانه به دوشيم به هر انجمن تا به كنار تو بگيريم امن

مأمن پاك تو مرا آرزوست شيفته ي كوي تو بي گفت و گوست

جان به فداي حرمت اي رضا چشم اميد و كرمت اي رضا


"ولادت با سعادت امام رضا (ع) بر همه عاشقان مبارک "

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعتتوسط s | |

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست



اي تنها تكيه گاه به دادم رس.........

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعتتوسط sh | |

به روايت افسانه‌ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبي و ديگر شرارت‌ها بود

.

ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعمل به نظر مي‌رسيد، بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد

.

كسي از او پرسيد: اين وسيله چيست؟

شيطان پاسخ داد: اين نوميدي و افسردگي‌ست

آن مرد با حيرت گفت: چرا اين قدر گران است؟

شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون اين مؤثرترين وسيلة من است. هرگاه ساير ابزارم بي‌اثر مي‌شوند، فقط با اين وسيله مي‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاري را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي، دلسردي و اندوه وا دارم، مي‌توانم با او هر آنچه مي‌خواهم بكنم

..

من اين وسيله را در مورد تمامي انسان‌ها به كار برده‌ام. به همين دليل اين قدر كهنه است.

 

 

روزگارا قصد ايمانم مكن

ز آنچه مي گويم پشيمانم مكن

كبرياي خوبي از خوبان مگير

فضل محبوبي ز محبوبان مگير

گر بدي گيرد جهان را سر به سر

از دلم اميد نيكي را مبر

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعتتوسط sh | |

 

در پاییز بی پایان دلتنگی ، رد پای زیبای بهار را می خواهم

من چراغ می خواهم ، پله می خواهم ، حوض می خواهم

گلهای شمعدانی ایوان من بی تابند ...

سحرِسجاده ی من پر از موسیقی خدایاست

چگونه بخندم وقتی جای پرنده ام خالیست؟

چه بنویسم وقتی بی حساب به دنبال نتیجه می گردم؟

هر روز گمان میکنم آخرین برگ دفتر صبرم امروز است اما ...

چگونه باشم وقتی نیست ؟ چه کنم که همه جا هست؟

هست ونیست ؟؟؟

آخر چرا باید ها نباید وچرا نباید ها باید ؟

نمیدانم نه نمیدانم ولی یک آرزو دارم

خدایا

رویای شیرینم را واقعیت کن اما هرگز واقعیتم را رویا نکن .........

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعتتوسط s | |

مرا در ياب

تو اي تنهاترين شاهد

تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

بجز تو آشنايي من نمي‌يابم

بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم

مرا درياب

ميداني كه من آرام و دلپاكم

و ميداني كه قلبم جز به عشق تو

و نام تو

و ياد تو

نخواهد زد

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم

مرا درياب

كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم

مرا بنگر.. مرا درياب

قسم به راز چشمانم

به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم

به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها

به عشق پاك

به ايمانم

به چين صورت مادر

به دست خسته‌ي بابا

به آه سرد تنهايي

به قلب مرده‌ي زاغان

به درد كهنه‌ي زندان

به اشك حسرت روحم

به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم

اگر دستم بگيري و

از اين زندان رها سازي

برايت عاشقانه شعر خواهم گفت

همين يك قلب پاكم را

و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست

به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

مرا از غربت زندان رها گردان

نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد

مرا درياب

مرا درياب كه غمگينم...


+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعتتوسط sh | |

بهترین لحظه‌های زندگی از نگاه چارلی چاپلین


عاشق شدن.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.

از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه!

آخرین امتحانت رو پاس کنی.

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه.

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه.

بدون دلیل بخندی.

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.

عضو یک تیم باشی.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.

دوستای جدید پیدا کنی.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین!

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.

یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره.

یادت بیاد که دوستات چه کارهایی می کردند و بخندی و بخندی و .... باز هم بخندی.



اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند. قدرشون رو بدونیم. زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد. وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعتتوسط s | |

چه شد؟

خيابان هاي تهران شلوغ بود.ساعت از دو نصف شب گذشته بود.پرسيد به نظرت چي ميشه؟نگاهي به صورتش كه هنوز غرق پرسش بود كردم و گفتم:اين غول را نمي شود دوباره توي قفس كرد.پرسيد كدام غول؟چند جوان كه وسط خيابان وليعصر داشتند مي رقصيدند را نشانش دادم. گفت:منظورت چيه؟پاسخ دادم گشت هاي ارشاد و بگير و ببندها يادت مي آيد؟گفت خب,منظور؟گفتم همه آن ارشاد كردن براي اين بود كه اين جوان ها وسط خيابان رقصيدن را تجربه نكنند.حال كه فهميده اند و تجربه كرده اند,كدام قدرت مي خواهد آنها را به درون خانه ها بفرستد.گفتم:پنجشنبه-يك روز مانده به انتخابات-روز تعيين كننده اي است.اگر پنجشنبه شب جوان ها آمدند,ديگر نمي شود كاري كرد.واگر نيامدند. . .تكرار كرد:اگر نيامدند؟!ساكت شدم.توي دلم گفتم مردم ايران متمدن شده اند.خيلي متمدن شده اند.

پنجشنبه شب تمام خيابان هاي تهران را گشتيم.هيچ جواني بيرون نيامده بود.حتي ماشين هايي كه زير پوستر موسوي غرق شده بودند يا به آنتنشان روبان سبز بسته بودند روبان را برداشته بودند.اين رفتار مدني مختص طرفداران موسوي نبود,همه همين طور بودند.من نديدم يك طرفدار كروبي ,رضايي يا احمدي نژاد هم بيرون آمده باشند.روز جمعه هم همين طور.مردم متمدنانه از همان ساعات اوليه پاي صندوق ها رفتند و ... .

آنچه از روزهاي منتهي به تبليغات انتخابات رياست جمهوري در كوچه پس كوچه هاي تهران جاري شده بود ,اميد بود,اميد به اثر گذاري,اميد به ايجاد تغيير و اميد به تعيين قدرت.فرقش با دوران دوم خرداد اين بود كه همه به نوعي اطمينان داشتند.اين طمانينه شورانگيز آنها را از هرگونه رفتار و حتي گفتار خشونت آميز پرهيز مي داد.

طنز ساخته بودند,جوك درست كرده بودند اما خشونت كلامي نداشتند.اين اتفاق يك سرمايه گرانبها بود.به قول يكي از همكاران,مگر ميشود ايراني ها به خيابان بيايند و شيشه اي نشكنند؟اما آمدند.ده شب هم آمدند تا پاسي هم صبح هم بودند ولي شيشه اي شكسته نشد.جايي هم آتش نگرفت.

اما بعداز انتخابات چه شد؟اين پرسش را نمي خواهم از زاويه ي سياسي يا امنيتي باز كنم.فقط از بعد روانشناختي دنبال پاسخم.چه شد كه آن همه اميد ,آن همه مدارا و آن همه مسامحه جايش را به اين نوع خشونت سياه داد؟آن اشتباه بود يا اين؟كداميك معرف رفتار,باور و كلام ماست؟ اگر كسي بخواهد تعريفي از ايرانيان بيان كند,كدام تاريخ را مبنا قرار مي دهد.دهه پيش از انتخابات را يا فصل پس از انتخابات را؟

آن همه اميد,آن طمانيه و آن شورانگيزي كجا رفت؟حافظه رواني مردم كداميك را به خاطر مي سپارد.با كداميك زندگي مي كند؟

چه موافق احمدي نژاد نباشيم و چه همراه با موسوي و كروبي,نبايد شك كرد كه مردم خسته شده اند.رواننشان آزرده شده است.با مردم آزرده و با مردم پريشان خاطر نمي توان ساخت.نمي شود به جلو پيشرفت كرد.جواني كه هم خودش تحقير شده هم الگويش ,نياز به بازسازي دارد.ايراني ها به هر چه اشتهار داشته اند,ضدخشونت بوده اند.بايد خشونت را از جامعه جمع كرد.اگر اراده يي باشد,همين امروز هم ديراست.

"روزنامه اعتماد"

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعتتوسط sh | |

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:

«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعتتوسط s | |